عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

کالسکه سواری به سبک سارینایی!!!!!!!!!

دختر گلم، از وقتی که خونه مامانی منیژه شون نزدیک خونه باباجونی شون شده، سعی می کنیم بیشتر مواقع با کالسکه ات به سمت خونه مامانی منیژه شون بریم. یک روز بعدازظهر موقع برگشت از خونه مامانی منیژه شون، نمی دونم چی شده بود که نمی خواستی توی کالسکه ات بنشینی و یک مسیر کوتاهی رو با غرغر تو کالسکه نشسته بودی و بقیه مسیر رو هم ایستاده....   خودت می دونی که با نشستن در کالسکه ( یا روروئک و ...) یک کمی محدود می شی و نمی تونی انواع فضولی ها رو بکنی و به همین خاطر زیاد نشستن توی کالسکه رو دوست نداری. و شاید هم این یکی دیگه از کشف های سارینا جونم باشه که فهمیده این جوری هم می شه سوار کالسکه شد!!!!&nb...
20 مهر 1391

فضولی ها و تغییرات مهم سارینا جونی در 18 امین ماه زندگی اش...

بهترینم، عزیزترینم لحظه به لحظه فضول تر می شی و من با تمام وجودم خدا رو به خاطر این فضولی هات شکر می کنم که چنین دختر سالم و نترس و باهوش و بانشاطی به ما هدیه داده... عزیزم، سارینا جونم، دلم برات بگه که کاملا و به راحتی در کابینت ها رو باز می کنی و هر چی که دلت می خواد میاری بیرون و شروع به بازی کردن می کنی و خیلی توجه کمی به اسباب بازی هات داری.... ولی جدیدا بعضی مواقع که تو حال خودت هستی اسباب بازی رو که باید شکل هاش رو جای خودش قرار بدی رو میاری و اون رو انجام می دی...ولی برای چند دقیقه. دیگه موانع راهت از قبیل پشتی ها که به بیرون نری رو، به راحتی می زنی کنار و اگه در قفل نباشه، خیلی قشنگ...
19 مهر 1391

قدردانی از یک استاد بزرگ....

عزیز دلم، خیلی زودتر از این ها می خواستم در مورد این موضوع باهات صحبت کنم ولی فکر کنم یک کمی دیر شد... سارینا جونم، وقتی که شما 3 ماه بود که توی دلم اومده بودی، من درگیر کارهای پایان نامه کارشناسی ارشدم بودم و در واقع وقتی که متوجه حضور شما شدم خیلی کارهام رو سرعت دادم تا هر جوری شده زودتر دفاع بکنم .... خیییلی خیییلی وضعیت بدی بود، از یک طرف ویار و حالت تهوع من رو ول نمی کرد ( به طوری که حتی وقتی تشنه می شدم با ترس خیلی زیادی یک کمی آب می خوردم  چون می دونستم حالم بد می شه و طوری کم غذا شده بودم که سه ماه اول حاملگی ام نزدیک به 3 کیلو وزن کم کردم) و از یک طرف استرس کارهای پایان نامه ام دائما با من بود و به ویژه این...
17 مهر 1391

برای دختر گلم...

مامانی ..... دختر یکی یه دونه ام                سارینای گلم....... سعی کن در زندگی ات... دو چيز را هميشه به ياد داشته باشی: يكي خدا و ديگري مرگ   دو چيز را فراموش كنی:   بدي ديگران در حق خودت خوبي خودت در حق ديگران   چهار چيز را بيش از پیش نگهدا ری : دلت را در سر نماز شكمت را در سر سفره ديگران زبانت را در جمع دوستان چشمت را در خانه دوست ...
9 مهر 1391

فرشته 17 ماهه من و بابایی...

عزیز دلم، 24 شهریور 17 ماهگی ات پر شد و وارد 18 امین ماه زندگی ات شدی.... فرشته مهربون مامان محدثه و بابا محمد سارینای نازم... 17 ماهگی ات مبارک     عاشــقٍ آن لحــــــظه ام، که کنارت هستــــــــم، و کودک درونـــــــم از اشتیاق با تـــو بودن، می خــــواهد زمین و زمان را بهـــم بریزد.     فقط و فقط خدا رو شکر می کنم به خاطر این همه خوشبختی...   به خاطر این خانواده مهربون 3 نفره ای که داریم....   به خاطر داشتن یک همسر خوب و مهربون و صبور و دختر نازم سارینا جون...   عزیزم، خیلی...
6 مهر 1391

سارینا جووونم در 17 امین ماه زندگی اش + روز دختر ...

عزیزم، دختر گلم، در هفدهمین ماه زندگی ات بیشترین تغییراتی که به چشمم اومد این ها بود: یکی از تغییرات خیلی خیلی خوب که در شما ایجاد شده این هست که صبحانه ات یکی از کامل ترین وعده های غذایی ات شده (اگه خودم چشمت نزنم) ، از وقتی که تقریبا دندون های آسیاب ات جوونه زده و جویدن برات آسون شده، صبحانه ات رو لقمه های کوچولوی کره عسل یا خامه عسل بهت می دم ( کلا از شیرینی عسل خوشت میاد) و چون بیشتر مواقع من و شما موقع صبحانه خوردن تنها هستیم، خیلی قشنگ و راحت کنارم می نشینی و با ذوق کامل لقمه های کوچولو رو خودت می جوی و می خوری و اگر اطرافمون کمی شلوغ باشه یک کمی به سختی لقمه ها رو از دستم می گیری و به دنبال شیطونی هستی... با اینکه خانو...
6 مهر 1391

تاخیر یک ماهه...

عزیز دلم، سارینای مامانی ... تقریبا یک ماهی می شه که مطلب برات نگذاشتم... خودت می دونی که تنبلی نکردم و علت اون رفتن چند روزه مون به تهران بود و بعد از برگشتن هم درگیر کارهای اسباب کشی خونه مامانی منیژه شون بودیم .... ایشالاه جبران می کنم و کارها و تغییرات این یک ماهه ات رو برات می نویسم... بله عزیزم تقریبا هفته سوم شهریوربا عمه راضیه شون و عمو مهدی و عمه مریم شون به تهران رفتیم ( البته چند ساعت قبل از حرکت مون به سمت تهران، جشن کوچولویی رو برای اولین سالگرد ازدواج عمو مهدی و زنعمو ایمانه گرفتن که کیک خوشمزه ای رو خریده بودن و خوش گذشت .... با این که یک کمی دیر شده ولی از همین جا من و بابایی و سارینا جون به عمو مهدی ...
3 مهر 1391

سارینا جونی تو حمام ...

           مامان رفته تو حمام                                          نی نی رو برده همراش مامان تا دوش باز کرد                                          نی نی صابونو برداش  &nbs...
8 شهريور 1391

تولد یک سالگی وبلاگ سارینا جوووون مبارک...

یک سال گذشت.....     یک سال پیش در 4 اردیبهشت بود که اولین مطلب وبلاگت رو برات ثبت کردم و تا امروز سعی کردم بیشتر اتفاقات و تغییرات زندگی ات رو برات تو وبلاگت بنویسم و به امید روزی هستم که ایشالاه وقتی خودت بزرگ شدی بتونی این راه رو ادامه بدی.... از خدا می خوام عمری بده و روزی رو ببینم که سارینا جونم بزرگ شده و خوندن یاد گرفته و داره مطالب وبلاگش رو می خونه و لبخندی روی لبهاش نقش بسته.... برات می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بدونی که چه قدر دوستت دارم، چه قدر عاشقانه بزرگت کردم و شدی تموم دنیای مامان و بابات.... عزیزم خیلی دوستت داریم ... در اینجا از فرصت استفاده می کنم و یک تشکر ویژه و خسته نبا...
5 شهريور 1391